خطر و بازی .
او زن را دوست دارد چون خطرناکترین بازیچه است .
|
دو چیز است که یک مرد واقعی دوست دارد :
خطر و بازی . او زن را دوست دارد چون خطرناکترین بازیچه است . + نوشته شده توسط فریاد در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت
13:46 |
درس نهم :
هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفید می باشد
+ نوشته شده توسط فریاد در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت
10:40 |
درس هشتم :
Love is holding hands in the street.
+ نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت
15:41 |
درس هفتم : شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست. هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید نورمن وینست پیل + نوشته شده توسط فریاد در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت
16:35 |
درس ششم :
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟ مرد روی زمین : بله شما حدوداً در ارتفاع 6 متری در طول جغرافیائی 18 24 87 و در عرض جغرافیائی 41 21 37 قرار دارید. مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید. مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟ مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود ولی به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟ مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید. مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟ مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی هستید ، هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم! نتیجه گیری علمی : همه ما هنوز در موقعیت قبلی قرار داریم. + نوشته شده توسط فریاد در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت
11:42 |
درس پنجم : یک روز مدیر فروش ، منشی دفتر و مدیر یک شرکت بازرگانی برای ناهار به سمت سلف قدم میزدند که ناگهان متوجه چراغ جادوئی که در گوشه راهرو افتاده میشوند. چراغ را برداشته و در حال پاک کردن آن بودند که ناگهان جنی ظاهر شده و می گوید من آماده ام که یک آرزوی هر کدام از شما را برآورده نمایم. بلافاصله منشی شرکت میگوید من میخواهم در باهاما در یک قایق بادبانی شیک فارق از هر غم و غصه ای باشم. ناگهان منشی ناپدید میشود. بعد مدیر فروش میگوید من هم میخواهم کنار ساحل توی هاوائی لم بدهم و در حالی که یک ماساژور خوشگل من را ماساژ میدهد دختر های خوشگل را دید بزنم. مدیر فروش نیز در یک چشم بهم زدن ناپدید میشود. در پایان نوبت به مدیر شرکت میرسد. او میگوید : من میخواهم که هر دوی آنها بعد از ناهار پشت میز کارشان باشند. نتیجه گیری اخلاقی: همیشه بگذارید اول رئیستان صحبت کند. + نوشته شده توسط فریاد در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت
12:11 |
درس چهارم :
يه شب خانم خونه اصلاٌ به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه ! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش ( مونث ) بمونه. شوهر گوشی رو بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
=============================================================
نتيجه گیری اخلاقي :
يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند. + نوشته شده توسط فریاد در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت
13:6 |
درس سوم :
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟! ===========================================================
نتیجه گیری اخلاقی : ................................................... + نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت
9:50 |
درس دوم :
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي!» -------------------------------------------------------------------------------------------------------- اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست خواهی داد! + نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت
11:12 |
|
|