تبليغاتX
در شب شرارتی است که من گریه میکنم

عزیزم میتونی تصور کنی بالاخره یه روزی دوتائی دست در دست هم کنار اقیانوس نشسته ایم و غروب آفتاب رو تماشا میکنیم ؟

عزیزم میتونی تصور کنی که تو تراس پنت هاوس یک هتل پنج ستاره نشستیم و در حال خوردن صبحانه از دیدن بازی مرغهای ماهیخوار روی امواج اقیانوس لذت میبریم ؟

عزیزم میتونی تصور کنی که تو یه شب گرم مرداد ماه ، همینطور که دوتائی شونه به شونه در حالیکه شکمت حسابی بالا اومده زیر بارون قدم میزنیم و در مورد اسم بچه های آیندمون صحبت می کنیم ؟

عزیزم میتونی تصور کنی ساعت ده شب در حالیکه یه پیش بند بستی به کمرت و یه کلاه هم کشیدی رو سرت ، با یه دست غذا درست میکنی و با یه دست هم بچه شیر میدی و من هنوز نیومدم خونه ؟

عزیزم میتونی تصور کنی صبح جمعه ساعت ده صبح وقتی که داری پوشک بچه رو عوض میکنی و یه جائیش رو میشوری ، من با کت شلوار و کروات ، عطر و ادوکلون زده ، اونم ادوکلون شنل اسپرت ، از اتاق خوابم بیام بیرون و بگم عزیزم امروز یه کاری برام پیش اومده و مجبورم برم شرکت . بعد از ظهر هم با موبایل بهت زنگ بزنم  و بگم عزیزم دارم میرم ماموریت و تا چند روز دیگه نمیتونم بیام خونه ؟

فکرشو بکن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:41  توسط فریاد | 
کاش خانوما مثه کارت سوخت بودن که هروقت همراهمون نبودن میتونستیم آزاد بزنیم .
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:5  توسط فریاد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:46  توسط فریاد | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:7  توسط فریاد | 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:40  توسط فریاد | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:41  توسط فریاد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:35  توسط فریاد | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:42  توسط فریاد | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:11  توسط فریاد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:6  توسط فریاد |